loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 210
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود
يه سرزميني بود توي قطب جنوب كه كلي پنگوئن باهم اونجا زندگي ميكردن.
پنگوئن ها از دريا ماهي ميگرفتن و ميخوردن، روي يخ ها ليز ميخوردن و باهم بازي ميكردن و خلاصه حسابي خوشحال بودن.
برفي هم، كه يه پنگوئن كوچولوي بامزه بود، با پدر و مادرش اونجا زندگي ميكرد.
اما برفي از ديدن برف ها خسته شده بود،
از ليز خوردن روي يخ ها هم همينطور.
برفي دلش نميخواست ديگه ماهي بخوره. دلش ميخواست چيزاي جديد رو امتحان كنه.
اما به هرجا كه نگاه ميكرد، فقط برف و يخ و ماهي و پنگوئن ميديد.
تا اينكه روزي يك كشتي به سرزمين اونها اومد كه چندتا آدم داخلش بودن.
همه ي پنگوئن ها از ديدن اين كشتي وحشت كردند و تصميم گرفتند از اونجا دور بشن و برن جاييكه دست آدم ها بهشون نرسه.
اما برفي دلش ميخواست آدم ها رو ببينه و از ازشون سوال كنه آيا جايي كه اونها ازش اومدن هم پر از برف و يخه؟ آيا اونها هم هميشه ماهي ميخورن؟
مادر و پدر برفي بهش گفتن: "برفي جون، آدم ها خيلي خطرناكن! اونا ممكنه تو رو بردارن و با خودشون ببرن. ولي ما براي زندگي توي قطب ساخته شديم و نميتونيم جاهاي ديگه زندگي كنيم."
ولي برفي يواشكي از مادر پدرش جدا شد و اومد به سمت كشتي.
داشت از پايين به همه جا سرك ميكشيد كه يه پسر كوچولو رو ديد. پسر كوچولو به برفي لبخند زد، برفي هم به اون لبخند زد.
و اونها باهم دوست شدن و باهم بازي كردن.
ظهر شد و وقت برگشتن پسر كوچولو بود، كشتي بايد راه مي افتاد به سمت كشور خودشون.
برفي دلش ميخواست بره و جايي كه پسركوچولو توش زندگي ميكرد رو ببينه، ولي دلش براي پدر و مادر و دوستاش تنگ ميشد.
اما تصميمشو گرفت، با خودش گفت: "ميرم دنيا رو ميبينم و دوباره برميگردم پيش پنگوئن ها."
برفي با پسربچه رفت توي كشتي و راه افتادن.
وفتي رسيدند، برفي جايي رو ديد كه تا حالا توي عمرش نديده بود. خيابون ها، درخت ها، ماشين ها و آدم ها. هيچ خبري از برف و يخ نبود.
برفي از ديدن اونجا خيلي هيجانزده شده بود.
پسربچه برفي رو با خودش به خونه شون برد. توي خونه مامان پسربچه براش پنكيك با مرباي آلبالو درست كرد، و پسربچه يواشكي يكي هم به برفي داد.
برفي با خودش گفت: "عجب چيز خوشمزه ايه! از ماهي هم خوشمزه تره."
فرداي اون روز پسربچه به مدرسه رفت و برفي توي خونه تنها موند.
حوصله اش سر رفته بود، بخاطر همين هم اومد توي حياط.
چندتا بچه توي حياط مشغول بازي بودند، تا برفي رو ديدن شروع كردن به اذيت كردن برفي.
به سمتش آشغال پرت كردن و نزديك بود بگيرنش كه برفي تونست فرار كنه و بياد توي خونه.
برفي نميدونست كه همه ي آدم ها مثل پسربچه و خونواده اش مهربون نيستن و بعضي ها ممكنه به اون آسيب برسونن.
روزها گذشت، برفي و پسربچه با هم بازي ميكردند و خوراكي هاي خوشمزه ميخوردند.
تا اينكه يك روز، برفي توي آشپزخونه چشمش افتاد به يك ماهي كه مامان پسربچه ميخواست باهاش شام درست كنه.
برفي وقتي ماهي رو ديد، ياد خونه ي خودش افتاد، ياد پدر و مادرش كه حتما نگرانش بودن و ياد دوستاش و ليز خوردن روي يخ ها.
برفي كلي چيزهاي جديد ديده بود و خوراكي هاي جديد خورده بود، ولي حالا دلش ميخواست برگرده به سرزمين خودش.
پسربچه و مادر و پدرش وقتي ديدن كه برفي غمگينه، فهمميدن كه بايد اونو به خونه اش برگردونن.
برفي و پسربچه از هم خداحافظي كردن و به هم لبخند زدن، مثل روز اول.
و بعد برفي به خونه اش برگشت، پيش پدر و مادرش.
تا همه چيز رو براي اونا تعريف كنه.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

يكي بود يكي نبود
يه سرزميني بود توي قطب جنوب كه كلي پنگوئن باهم اونجا زندگي ميكردن.
پنگوئن ها از دريا ماهي ميگرفتن و ميخوردن، روي يخ ها ليز ميخوردن و باهم بازي ميكردن و خلاصه حسابي خوشحال بودن.
برفي هم، كه يه پنگوئن كوچولوي بامزه بود، با پدر و مادرش اونجا زندگي ميكرد.
اما برفي از ديدن برف ها خسته شده بود،
از ليز خوردن روي يخ ها هم همينطور.
برفي دلش نميخواست ديگه ماهي بخوره. دلش ميخواست چيزاي جديد رو امتحان كنه.
اما به هرجا كه نگاه ميكرد، فقط برف و يخ و ماهي و پنگوئن ميديد.
تا اينكه روزي يك كشتي به سرزمين اونها اومد كه چندتا آدم داخلش بودن.
همه ي پنگوئن ها از ديدن اين كشتي وحشت كردند و تصميم گرفتند از اونجا دور بشن و برن جاييكه دست آدم ها بهشون نرسه.
اما برفي دلش ميخواست آدم ها رو ببينه و از ازشون سوال كنه آيا جايي كه اونها ازش اومدن هم پر از برف و يخه؟ آيا اونها هم هميشه ماهي ميخورن؟
مادر و پدر برفي بهش گفتن: "برفي جون، آدم ها خيلي خطرناكن! اونا ممكنه تو رو بردارن و با خودشون ببرن. ولي ما براي زندگي توي قطب ساخته شديم و نميتونيم جاهاي ديگه زندگي كنيم."
ولي برفي يواشكي از مادر پدرش جدا شد و اومد به سمت كشتي.
داشت از پايين به همه جا سرك ميكشيد كه يه پسر كوچولو رو ديد. پسر كوچولو به برفي لبخند زد، برفي هم به اون لبخند زد.
و اونها باهم دوست شدن و باهم بازي كردن.
ظهر شد و وقت برگشتن پسر كوچولو بود، كشتي بايد راه مي افتاد به سمت كشور خودشون.
برفي دلش ميخواست بره و جايي كه پسركوچولو توش زندگي ميكرد رو ببينه، ولي دلش براي پدر و مادر و دوستاش تنگ ميشد.
اما تصميمشو گرفت، با خودش گفت: "ميرم دنيا رو ميبينم و دوباره برميگردم پيش پنگوئن ها."
برفي با پسربچه رفت توي كشتي و راه افتادن.
وفتي رسيدند، برفي جايي رو ديد كه تا حالا توي عمرش نديده بود. خيابون ها، درخت ها، ماشين ها و آدم ها. هيچ خبري از برف و يخ نبود.
برفي از ديدن اونجا خيلي هيجانزده شده بود.
پسربچه برفي رو با خودش به خونه شون برد. توي خونه مامان پسربچه براش پنكيك با مرباي آلبالو درست كرد، و پسربچه يواشكي يكي هم به برفي داد.
برفي با خودش گفت: "عجب چيز خوشمزه ايه! از ماهي هم خوشمزه تره."
فرداي اون روز پسربچه به مدرسه رفت و برفي توي خونه تنها موند.
حوصله اش سر رفته بود، بخاطر همين هم اومد توي حياط.
چندتا بچه توي حياط مشغول بازي بودند، تا برفي رو ديدن شروع كردن به اذيت كردن برفي.
به سمتش آشغال پرت كردن و نزديك بود بگيرنش كه برفي تونست فرار كنه و بياد توي خونه.
برفي نميدونست كه همه ي آدم ها مثل پسربچه و خونواده اش مهربون نيستن و بعضي ها ممكنه به اون آسيب برسونن.
روزها گذشت، برفي و پسربچه با هم بازي ميكردند و خوراكي هاي خوشمزه ميخوردند.
تا اينكه يك روز، برفي توي آشپزخونه چشمش افتاد به يك ماهي كه مامان پسربچه ميخواست باهاش شام درست كنه.
برفي وقتي ماهي رو ديد، ياد خونه ي خودش افتاد، ياد پدر و مادرش كه حتما نگرانش بودن و ياد دوستاش و ليز خوردن روي يخ ها.
برفي كلي چيزهاي جديد ديده بود و خوراكي هاي جديد خورده بود، ولي حالا دلش ميخواست برگرده به سرزمين خودش.
پسربچه و مادر و پدرش وقتي ديدن كه برفي غمگينه، فهمميدن كه بايد اونو به خونه اش برگردونن.
برفي و پسربچه از هم خداحافظي كردن و به هم لبخند زدن، مثل روز اول.
و بعد برفي به خونه اش برگشت، پيش پدر و مادرش.
تا همه چيز رو براي اونا تعريف كنه.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 27
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 52
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 150
  • بازدید ماه : 1841
  • بازدید سال : 2229
  • بازدید کلی : 126028
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی